تبليغاتX
نیک باشیم

نیک باشیم

زیبا باشیم نیک باشیم عاشق باشیم

ای کسی که هم مرا دوست داری و هم از من تنفر داری

آری من هرگز شبیه شما نیستم و هرگز به شما احتیاجی ندارم.

ولی همیشه از تو می خواستم با من بمانی

تو را دوست داشتم و تو را می پرستیدم و تو را هنوز خواب می بینم

تو را همیشه کنار خود می بینم

اما همان چهره ی معصوم چند سال پیشت را

نه چهره ی یک خیانت کار پست را

و هنوز یادم است اولین باری که دستانت را فشردم

دروغ گفتم یادم نیست ولی تلاش می کنم یادم بیاید

من در نبود تو به خاطر تو رشد کردم

پیروز شدم

موفق شدم

ثروتمند شدم و دارم می شوم

نابغه شدم

به مقام رسیدم

و امروز روزی است که من

منی هستم که تو دیگر از من نیستی

آن من ابله فقط حضور تو را می خواست

برایش کافی بود

این من بی تو

خدا ست.

و خداوند تاریکی هاست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 3:16  توسط هوشیار  | 

دروغ

چیزایی جالبی توی کل زندگی من اتفاق افتاده

یکی از جالب ترین هاش اینه که :

هر وقت دروغ می گم همه باور می کنن .

هر وقت راست می گم همه می گن دروغ می گی.

/m\

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 0:47  توسط هوشیار  | 

و خونم را در وجودت جاری می کنم!!!


بالهایت را می شکنم و تو را خواهم کشت

و تو را در آغوش خود نگاه می دارم 

و تو همیشه گرم می مانی 

و تو مرا گرم می کنی

و تو از من تنفر می کنی 

وتو مرا عشق می ورزی

وتو مرا انسان نمی خوانی

و من تو را تکه تکه در خود پیوند می زنم 

تا هیچ وقت از من دور نشوی

وخونم را در وجودت جاری می کنم

و تو را در جان خود آب می دم
و تو چون گلی شکوفه خواهی زد 

من هم با تو خواهم شکفت

بالهایت را می شکنم و تو را خواهم کشت!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 11:5  توسط هوشیار  | 

من مثل شما نیستم فقط تظاهر می کنم !

آهاااااااای

آهای آدمهایی که فکر می کنید من عالیم . 

آهای آدمهایی که فکر می کنید من خونسردم.

آهای پدر مادری که به من افتخار کردین .

آهای دوستان که منو الگو می دونین.

آهای کسایی که پشت سر من حرف در میارید تا منو بد نشون بدین 

من خیلی بدتر از اون چیزی هستم که فکر می کنید!!!

من حتی آدم هم نیستم . 

من حتی وجود هم ندارم .

منو از یاد ببرین  تا من نابود بشوم.


من بیشتر از شما گریه می کنم - شاید گریه ام هق هق نداشته باشد

شاید از چشمانم اشک نریزد.

من بیشتر از شما عصبانی می شوم - شاید لب هایم همیشه خندان است

ولی خشم همه ی وجودم را سوزانده

شاید برایتان رویا می گویم ولی  هر شب کابوس می بینم . 



من خوب نیستم - من بد نیستم من هیچ نیستم 

بدی ها و خوبی هایتان را برای خود 

ومرا با آنها نسنجید  

من آسمانم که به کوه بودن تظاهر می کنم

هرگز فوران نخواهم کرد - همان جا آراااااااااام بمانید!!!

و تو ای آشنا :

آری من همان ابلهی هستم که بودم.

و دعاهای خود را برای من هدر مده .

دعاها را برای خویشتن بخوان.

خوبی های خدا را برای خودت نگاه دار.

آن زمانی که بهت احتیاج داشتم ... (یادته؟)

من آن چیزی که تو خواستی نخواستم 

و هرگز نخواهم خواست

و هنوز خواب تو را می بینم 

و هنوز به فکر تو هستم

و هنوز به تو عشق می ورزم و از تو

متنفرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 10:45  توسط هوشیار  | 

من یک کودنم(قسمت چهارم)

مرا گرگ بخوان ، روباه بخوان ، مار بخوان

مرا هر چه می خواهی بخوان .

مرا افتخاری نیست ، مرا ترسی نیست ، مرا دروغی بیش نیست.

دروغی در راه فریب خویشتن: "انسان"

من را که از هرچه هست باهوش ترم

من را که چند گرمی بیشتر از خوک مغز دارم

و به افتخار همان خود را بهترین موجودات می دانم

و در نهایت من بدان رسیدم که کودنی بیش نیستم

کودنی که به پست ترین ، و زیباترین ، و زشت ترین ، و موزیانه ترین

رفتارهای ابلهانی چون تو می خندد تا شبیه تو به نظر آید

و من تظاهر کردم تا تو هم اکنون نزد من باشی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2:14  توسط هوشیار  | 

من یک کودنم(قسمت سوم)

می خواست آن اصلحه را برای بوفه ی پذیرایی اش که شامل چند نوع ابزار شکنجه بود بخرد و اگر خواست که به بهترین حالت ممکن خودکشی کند،  آخرین لحظه های زندگی خودش را با در دست گرفتن اصلحه ای اصیل که به سفارش شخصی شجاع ساخته شده است   به قصد کشتن مردی بگذراند که نه از او متنفر است نه او را دوست دارد . چند صد دلاری پول کم داشت و نخواست که از کسی در خواست کند،چون هم باید توضیح می داد که برای چه کاری ان پول را می خواهدهم باید غرور خود را برای افرادی می شکست که هرگز او را از خود ندانستن و همیشه او را دیوانه یا روانی یا افسرده می خواندند، پس آن اصلحه را نخرید.

ناگهان دختر بچه ای با صدایی زیر که همیشه از آن صدا متنفر بوده در گوشش جیغ بلندی می کشد و بدون قطع کردن ، آن را ادامه می دهد . به شدت اذیت می شود و از روی کاناپه ی عزیزش بلندمی شود ، نگاهی به اطراف می اندازد و هیج دختر بچه ای را که با موهای سیاه ، قامتی کوتاه و چشمانی سفید که با کینه به او نگاه کند نمی بیند. می فهمد که صدای جیغ دختر بچه ی رویاهایش نبوده و کتری لعنتی است که صدا می دهد . چند لحظه ای سر جای خود پریشان می نشیند و  کم کم گوش و مغزش به صدا عادت کرده پس به همان میز جلو کاناپه اش نگاهی می اندازد و صفحه ی بعدی "بالهایت را کنده ام و تو را خواهم کشت" را که روی آن به انگلیسی نوشته شده : من مثل شما نیستم ولی می توانم تظاهر کنم شاید خوشحالم و شاید کودنی بیش نباشم. ادامه می دهد :

 

 

در انتظار چه هستی ،هان؟!؟

طلوع خورشید ،یارمهربان نجیب زاده ات ؟؟؟

خورشید زیبایت که طلوع آن نوید زندگی را به تو می داد

در هنگام غروب ، پشت کوه فریاد

به وسیله پهلوانان سیاه پوست که زیباییشان را خورشید از آنان گرفته بود

به دستور پروردگار تاریکی به خاک کشانده شد.

لاشخوری  که از آن سو می آمد گفت:

هزاران کوزه ی خون ، روی آن ریختند تا خاموش شد.

 

یار نجیب زاده ات دیروز نزد من آمد

شجاعتش باور نکردنی بود

شاید او هم فریب ظاهر مرا خورده بود

از من سوالی پرسید و من در بندش کردم.

بالهایش را کندم ، سپس سرش را با چاقوی قصابی بریدم

آن چنان از فوار ه ی خون لذت بردم که به ختده افتادم

جنازه اش را به لاشخورهای وفادارم تقدیم تا وفایشان بیش تر شود

خیلی وقت است که به آنها نوید لاشه ی خود را داده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2:12  توسط هوشیار  | 

من یک کودنم(قسمت دوم)

فرهاد مشتاق می شود که ادامه را در صفحه ی بعدی بخواند ولیکن هوس چایی رویال می کند سومین نوشیدنی مورد علاقه اش!

نگاهی به کتری روی شعله ی وسطی  اجاق گاز که آن را روشن کرده بود می اندازد و با خود می گوید :

این کتری و این چایی خوردن وقت مرا بی خودی تلف  می کند ، هیچ فنجان یا لیوان تمیزی اینجا پیدا نمی شود که بتوانم از آن استفاده کنم و به نظرنمی رسد حوصله ی شستن یک لیوان را داشته باشم.

پس کتری را همانگونه رها می کند و روی کاناپه ی دوست داشتنی اش لم می دهد.

کاناپه ای به سیاهی آسمان بدون ماه با بالش هایی به رنگ آبی دریا ، همیشه این تفسیر را داشت و می دانست که غلط است چون وقتی آسمان و دریا را در کنار هم قرار می داد و خود را درمیان آنها ، به دلیل نبود ماه هیچ چیزی را نمی دید و اگر می دید دریا آبی نیست بی رنگ است و گاهی سبز.

روی مشکی کاناپه پارگی و سوختگی های زیادی وجود  دارد،پارگی ها بوسیله ی تیغ قدیمی اش که هنوز هم آن را در کیف پولش نگاه می دارد  ، آن تیغ را هر روز بر روی بدنش می کشید و از درد و خون قرمز رنگی که جار ی می شد لذت می برد .

گاهی در حالت خوابیده سیگار می کشید و چون حوصله نداشت  بر گردد و سوتی سیگار را در زیر سیگاری اسکلتی اش بریزد آن را در فضای خالی ما بین کاناپه و دیوار می ریخت و وقتی که سیگار تمام می شد آن را روی همان آسمان تاریک خاموش می کرد ، این باعث سوختگی های روی کاناپه است.

کاناپه برایش آغوش مهربانی بود که می توانست در آن آرام گیرد ، به تفکر بپردازد وحتی آن را آذار دهد بدون اینکه گلابه ای کند ،گاهی تمام روز را در آغوش این فرشته ی مهربان می گذراند ، قرشته ی مهربان برایش خیلی عزیز بود و دوری او را حتی برای یک روز بسیار دشوار می دانست ، یک روز پای فرشته شکست ، فرهاد با خود کلنجار می رفت که فرشته را دور بیندازد و کاناپه ای نو بگیرد سیلی ای به محکمی سیلی پدرش در زمان مشاهده ی سیگارکشیدن فرزندش بر خود زد و با صدایی خشن گفت : ابله بهترین ووفادارترین رفیقت را دور می اندازی و به تنها کسی که بهت خیانت نکرده ، خیانت می کنی ؟

 

بی اختیار فکرش به سمت یکی از چیزهایی رفت که همیشه می خواسته آن را داشته باشد   دو سال قبل که در کلوب اینترنتی  مخصوص متال بازها برای او عکسی از اصلحه ای فرستاده شده بود که نوک آن به سمت خود شخص نشا نه می رفت و در صورتی که دست را افقی نگاه داشته و شلیک می شد دقیقا وسط ابروهای خود شلیک کننده را متلاشی می کرد ، و در بقیه ی توضیحات آمده بود که صورت را زیاد مخدوش نمی کند ، هرچند این برایش مهم نبود چون اگر می مرد دیگر چه اهمیتی داشت که صورتش متلاشی شود یا سالم بماند،اصلحه را به حراج گذاشته بودند و نوشته شده بود به سفارش یکی از نزدیکان هیتلر!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 2:11  توسط هوشیار  | 

من یک کودنم(قسمت اول)

تیغ جراحی را که ازجعبه ی کمک های اولیه ی برادرش برداشته بود ٬ به آرامی و بدون فشار زیاد روی رگ مچ دست چپش می کشید ٬ چند باری این حرکت را تکرار کرد ٬ حسی چون کشیدن ناخن روی تخته سیاه  را داشت٬ کاری که در دوران مدرسه به آن علاقه مند بود  ٬بر عکس بقیه ی بچه ها .

تیغ را روی میز مشکی رنگ با شیشه ی دودی کثیف  که تعدادی ورق و دو عدد خودکار روی آن بود گذاشت .نگاهش به یکی از ورق ها افتاد که در بالای آن نوشته شده بود : بالهایت را کنده ام و تو را خواهم کشت ٬ان را برداشت ٬با لبخندی پر از عقده  به خواندن ادامه داد:

من بالهایت را کنده ام

شاید برای اینکه خود با آن ها پرواز کنم

تا از این تاریکی مقدس رهایی یابم .

 

شاید برای اینکه نگذارم تو پرواز کنی

تا در این تاریکی مقدس

دست های خون آلود و  زنجیر شده ات

در دستان من بماند

 وچهره ی همیشه معصومت هرگز خندان نباشد

که خنده هایت تو را پلید می نماید

و پلیدی زیباست

حسی که اولین روز ورودت در این بیابان خشک

آن را ستودم و البته دروغ گفتم

تا تو بمانی فریبت دادم

می دانستم آمده ای چند روزی بمانی و بعد به آسانی بروی

پس شب هنگام آن زمانی که  خورشید نفرین شده

در پس کوهها نابود می شود

و زیبای چشمانت با زیبایی مژگانت خاموش می شود .

چشمان من چون چشمان گرگ در پی شکار بیدار است .

و تو اولین و آخرین شکاراین گرگ افسرده ای .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 23:58  توسط هوشیار  | 

روز تصمیم گیری

 

روز تصمیم رسید

امروز روز تصمیم گیریه.. یه روز متفاوت.. یه روز بزرگ.یا همین امروز تصمیمتو می گیری و یا

برای همیشه در همین حال می مونی. تو و یه زندگی که با روزهای دیگه ات فرقی نداره

اون وقت تا آخر عمر باید حسرت بخوری..حسرت روزهای از دست رفته..حسرت کارهایی که

می تونستی انجام بدی و ندادی..حسرت پیشرفت کردن..بالیدن..در آخرم وقتی یه نگاه به

پشت سر می ندازی می بینی که زندگیو باختی!!!

اما نه!

اگه امروز این شهامتو به خودت بدی و برای یه بارم که شده ترس و نگرانی رو کناربذاری می تونی

پاتو بلند کنی و یه جای متفاوت بذاری .زندگی حق توست.تو باید از اون لذت ببری .تو باعث

سر بلندی خودت باشی .

"زندگی واقعا یه فرصته..از دستش نده !هر پیشامدی یه درسه"

بلند شو!!!

تو خودت باید راهتو پیدا کنی.به این فکر نکن که دیگران دوست دارن تو چه کار کنی!به این

فکر کن که خودت دوست داری به کجا برسی هدفت چیه؟اگه تو اراده کنی..و در راه هدفت  

قدم برداری و همیشه توکلت به خدا باشه و در هر لحظه اونو به یاد داشته باشی مطمئن

باش هدف..انگیزه..و فکر مثبت تو همون چیزیه که اون ازت می خواد!!! 

سعی کن که چیزایی رو که تو رویات می بینی یکی یکی عملیشون کنی

" هیچ وقت برای یه شروع دوباره دیر نیست" 

شاید اولش سخت باشه..شاید همه بگن:

اگه نشه چی؟؟

اگه نتونم چی؟؟

اگه شکست بخورم؟؟

اگه ....

ولی تا کی؟ تا کی دست رو دست بذاریم؟ تا کی در جا بزنیم؟یعنی هنوز نرسیده تا شروع

کنیم؟فرصت ها رو از دست ندیم! اگه خوردی زمین..بدون واسه اینه که دوباره بلند شی

نه اینکه همون جا بشینی ..یا برگردی سر خونه اول.

زندگی یه هدیه است تکرارم نمی شه..همین یه بار..همین یه بار..همین یه بار..!!بهش 

ارزش بده

"لحظه های کوچک ...خوشبختی های بزرگ" 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:33  توسط پریسا  | 

لحظه ها

 

لحظه :

روزها در گذرند

لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند

هر نفس فرصت سبزیست که بر باد رود

یا به افسوس زمانی که گذشت

یا در اندیشه فردایی دور

یا در اندوه نداشتن ها

و به هر جاذبه دل بستن ها

در حصاری که به دور خود بسته ایم

همه در فاصله ها مشغله ها غرق شدیم

چه بسا ثانیه ها که به غفلت بگذشت

جه بسا ثانیه هایی که در آن

می شد از تجربه لبریز شویم

می شد از تلخی تکرار به گذشتن برسیم

اندکی هم در همین "اکنون" اندیشه کنیم

لحظه ای سبز که دیروز به فکرش بودیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:53  توسط پریسا  |